صبح از لبه فنجان بالا آمد؛ آرام و گرم. پنجره هنوز میان خواب و روشنی مانده بود و عطر قهوه، اتاق را به جایی آشنا تبدیل میکرد.
گاهی برای ادامهدادن، پاسخ بزرگی لازم نیست؛ یک مکث، یک نفس و فنجانی که یادمان بیاورد امروز هنوز فرصت روشنشدن دارد.
روایتی کوتاه از لحظهای که عطر قهوه، خانه را به شعر نزدیک میکند.

صبح از لبه فنجان بالا آمد؛ آرام و گرم. پنجره هنوز میان خواب و روشنی مانده بود و عطر قهوه، اتاق را به جایی آشنا تبدیل میکرد.
گاهی برای ادامهدادن، پاسخ بزرگی لازم نیست؛ یک مکث، یک نفس و فنجانی که یادمان بیاورد امروز هنوز فرصت روشنشدن دارد.